منکه در این شب تاریک پر از دلتنگیجگر غم زده ام سوخت ولی دم نزدم!موج دریا زده را نیست هراس از سنگیغم دل هر دو لبم دوخت ولی دم نزدمدر خیالی که به جز آه ندارد سودیچه بگنجد که دمی شاد شود؟کاش ای عشق، دمی محرم قلبم بودیتا دل بی نفسم از قفس آزاد شوداین همه آدم و اینقدر غم تنهایی!چه بگویم به که گویم که دل آرام شود؟کاش این غصه ی وحشی یک روزیا به پایان برسد یا که کمی رام شود!ای جوانی نکند در غم من آب شویباید آنگونه بخندم که تو هم شاد شوینکند غصه شوی،گم بشوی ،خواب شوینگذارم که از این غصه تو بر باد شویبه قلم صباهرزندیhttp://sabaharzandi.blogfa.com
+ نوشته شده در ۱۴۰۳/۰۴/۲۹ ساعت 18:8 توسط صباهرزندی
|
اشعارونوشته های صباهرزندی...
ما را در سایت اشعارونوشته های صباهرزندی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 21 تاريخ: سه شنبه 2 مرداد 1403 ساعت: 14:28